تبليغاتX
ببین تا چه گفت از درون پرده دار
با دریل و مته و لختی درنگ * شاید برود میخ آهنی در سنگ
...

علی، آشکارترین {حقیقت} و مترقی ترین {مکتب}ی است که در شکل یک موجود انسانی {تجسم یافته} است.

و همسرش، فاطمه، نمونه ایده آل زن که می تواند شُد و کسی نشده است و حسین و زینب، خواهر و برادری که چنان انقلاب عظیمی در تاریخ پدید آوردند که آزادی را آبرو داد و استعمار و استبداد و استحمار را رسوا کرد.

این {خانه}، کعبه ای است که فرزندان و وارثان ابراهیم، خود در آن نشیمن دارند. کعبه یک {اشارت} است و اینان {اصالت}. آن خانه از {سنگ} و این خانه از {انسان}. آن خانه مطاف تنها مسلمانان، و این خانه مطاف هر دلی که زیبایی را می فهمد و جلال انسانیت را می شناسد و آزادی، عدالت، عشق، اخلاص، تقوی و {جهاد برای نجات مردم} را می ستاید.

علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط مَهدی  | 

اجازتشان دهید آنچه دشنام و ناسزا توانند گویند.

ندانند جز این و نتوانند.

ملولی سرانجامشان.

خدایْ حیله کند با حیله گران، نیک.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت   توسط مَهدی  | 

دریافتم ز ایشان: بجنگ و قتال نما با خلق ز بهر خلق.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت   توسط مَهدی  | 

نکند چیزی بگویم که چیزی گفته باشم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت   توسط مَهدی  | 

- به سومالی بخل آسمان، صبر و قوت از خلایق بُرده، و کودکان بسیار مُرده، و خاطر مادران آزرده؛ مدد ایشان بر همه مسلمین واجب افتاده.
- یاری مسکینان بلاد خویش واجبتر.
- مسکین، مسکین است، چه تفاوت که از کجا و در کجاست؟ یاری جملگی بر همه واجب. و واجبتر آنکه مستمندتر، و این بدان که طعام از لباس و مسکن اولی تر و مستمند بلاد ما نه اینک به طعام محتاج است و لکن بدانجا احتیاج به آب و طعام ساده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت   توسط مَهدی  | 

درویشی مرا دریافت و بگفت: چونی؟ گفتم: طی بشد دو ماه از سربازی. بگفت: سربازی چون است؟ گفتم: تا نروی ندانی.

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت   توسط مَهدی  | 

سلام دوستان عزیز

سال نو مبارک

عذرم را بابت دیر اومدن پذیرا باشید، اما اومدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت   توسط مَهدی  | 

(مَجاز)

مطابق رأی دوستی به مقامی در آمدم که خطیبش زبر دست و هنردان در سخن بود، طایفه ای اهل ذوق و دل بر جانب منبرش بنشسته بودند و ورق تعلیم به قلم معلم سپرده. چون وعظش انجام گرفت به نزدیکش شدم و لختی با وی مصاحبت بکردم، به شکر و منت باری تعالی کلامم او را خوش آمد، بگفت در سَرم پرسشی عظیم است که اجازت خواهم بپرسم؛ بگفتم این نیک باشد بپرس؛ بگفت تو را اعتقاد سیاسی چه باشد؟ گفتم این ز گفتارم پیدا بود. بگفت نتوانستمی تمیز کنم که از کدامی، گر به اسم گویی بگمانم به فهم نزدیک تر. گفتم به اسم چگونه باشد؟ بگفت تو را اصول خوش آید یا اصلاح؟ بگفتم این نیک معلوم است، هر دو خوش است؛ بگفت این نشود زانکه "الضدان لا یجمعان"، بگفتم آری لیک اصول و اصلاح را ضدیّت نباشد، بگفت نزاع اصول خواهان و اصلاحگران زبانزد است، چون بُود که نشنیده ای؟ بگفتم آنکه در سر داری شنیده ام لیک نه اینان اصول خواهند و نه آنان اصلاح طلبند! باز بگفتم کنون برخی فساد و دزدی و ریا در بلاد کنند، گویند که ما بر اصولیم و بعضی قرآن به کنار انداخته گویند ما اصلاح کاریم، هیهات که جز قرآن و عترت اصلاح نباشد!!! بگفت چه فعل باید کرد؟ بگفتم کوشیدن اندر اصلاحات تا تقرب به اصول، یعنی با اصلاح باید به اصول رسید. این بود طریق نجات که مؤدی به حیات است و هم دنیی سازد و هم عُقبی.

پ.ن: نگاه به آیه 66 سوره مائده، آیه 96 سوره اعراف.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت   توسط مَهدی  | 

به سرایمان نشسته و به تقریر کتابی ز مرحوم دیْل کارنِگی سرگرم، که ناگه موبایل آوازی خوش در بداد، نزدیکش آمدم و پیامکی بدیدم و گشودم و خواندم و دریافتم که دوستی گفته بود که موبایل به دست داری، بنِهْ و برون آی که مصاحبتت کنون واجب افتاده است؛ گفتمش لیک کنون لختی به نیمه شب مانده، اجازه ام ده که فردا آیم، گفت: گر درنگ کنی من خواهم مرد و تو قاتلم باشی، گفتمش به محل ما آی، تا به بوستانمان شویم. بیامد چون بدیدمش به ناگه غرورش فرو ریخت و اشک هایش گونه هایش بشست، من متعجب از وی ساکت به گفته هایش گوش می دادمی و وی ناله کنان که یارم برفت، چون به خود باز آمد گفتمش کدام یار؟ بگفت آنکه از معاشرت با وی منع ام می نمودی، بگفتم ایشان که رفته بود. گفت تو را دروغ می گفتمی تا مرا ملامت نکنی. گفتمش: از من چه برآید؟ بگفت دو گردن آویز یادگار از وی دارم که چون چشمم بدان ها افتد طوفانی اندورن جانم وزیدن کند، اینان نگاه دار تا فراموشش کنم. چون این بگفت آهسته اشکش جاری بشد، یادگارش ستاندم و وداعش گفتم، به حالی که بر برگ های خزان زیر پایش می نگریست آرام برفت. ندانم چه بر وی خواهد آمد!؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت   توسط مَهدی  | 

وعده بر این بود که ساعت هشت، مهارت علم آموزان رشته ای فنی را بیازمایند تا آنان که استحقاق دارند مدرکی گرانمایه یابند، جمعیتی که عددشان به چهل رسیدی بر این منتظر بودند، حال رقتی و عصمتی به خویش گرفته بودند که دل هر ظالمی به رحم می آوردی. چون یکی به درون شد و برون بازآمد دگران اطرافش گرد آمدند و او بگفت: قاضی مهرش را به خانه نزد همسر گذاشته، ظن آن نمی برم که احدی را پذیرایی کند!!! همگان را ترس در دل فزونی یافت، به اندک زمانی به مستراح همی روان می شدند و باز میگشتند. چون جمعی گرد می آمد و صحبتی می شد، انجامش توکل بر خدای بود که بر لسان ها جاری و ساری. یکی را دیدم زانوی ترس در آغوش دارد و بر زمین نشسته، زیر لب خدای را می خواند چهره اش به دَعَوُاْ اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين می ماند. یاد خویش افتادم که چون ترسی و غمی رویم دهد، صدایش زنم و چون رفعش کند ز یادم برود. ناگهان نام پسر را خواندند، بسان مرغی که روبه به کنارش نشسته و دست و بالش بسته ز جای برخاست، همچنان ذکر حق می گفت، درون شد و اندکی ماند، چون بیامد نزدیکش آمدم، گفتم چه شد؟ به روی گشاده و شادمان بگفت: قبول گردیدمی!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت   توسط مَهدی  |